|
رسم بر این بوده که روز تولد خطی بنگاریم...
17 روز پیش به مامان گفتم 17 روز دیگه 17 سالم میشه با یه عالمه ذوق و شوق....اصلا توقع نداشتم مامان اون قدر تعجب کنه....کاش نمی گفتم...طفلی کلی ناراحت شد...می گفت یعنی این قدر پیر شدم که یه دختر 18 ساله دارم؟!
اون روز فکر دیدم با این وضع ، بزرگ شدن پس خوب نیست...
ولی ..16 روز همه ش با خودم دعوا داشتم که مثله هر سال نزدیکای تولدم بنویسم نامه به هدای 10 سال دیگه م...؟
ننوشتم...یعنی نشد که بنویسم....نخواستم که بنویسم....
نامه های هدای 10 سال دیگه همشون پر شدن از یه عالمه آرزوهای بزرگ و تکراری و یه عالمه غم که چرا دارم این قدر زود بزرگ میشم...چرا؟ چرا دارم با این سرعت میرم لای آدم بزرگا ؟
اما....دیشب واقعا دوست داشتم 16 سالگیم بره...16 سالگی ای که توش هیچ کار خوبی نکردم....هیچ پیشرفتی نکردم..هیچ خاطره ی خوبی....نوشته ای...حرفی...هیچی...
خب با این وضع هر کی بود جای من....دوست داشت زودی بپره تو 17 سالگی...همین طوری که من امروز پریدم توش!
5شنبه با خودم فکر کردم اگه مامان ازم پرسیده بود که دوست داشتم کی به دنیا می اومدم...حتما می گفتم بهار...اون روز کلی دلم خواست که کاش تولدم هفته سوم فروردین بود...
اما امروز...صبح با صدای شر شر بارون که می خورد به شیشه بیدار شدم...باورم نمی شد! اومدیم مدرسه آسمون فوق العاده بود...شهرمون تمیز بود...کوه ها سفید برفی بودن...ساعت 10...آفتاب زده بود تو حیاط و گلدون های حیاط مدرسه تر و تازه شده بودن....یه روز بهاری فروردین...بی نظیر نیست؟
17 سالگیم این طوری اومد تر و تازه...نوی نو...و منتظره من که یه عالم آدم خوبی باشم و یه دنیا کارای خوب بکنم و کلی بنویسم و بخونم....
.
.
.
اینم حس 17 ساله بودن...!
پ.ن ۱ : دوربینم یک سالش شد!
این عکس درکه است ....پارسال آخرای فروردین...
راستی اشتباه برداشت نشه! من عاشق روز تولدم هستم...جز اینه که برا هیچ کس جز من کل مملکت ۱۰ روز تموم جشن نمیگیره...؟؟ ۱۲ بهمن روز عزیزیه خب...!
پ.ن ۲ : خوشحالم...زیاد...امروز همزمان با سی امین سالگرد پیروزی نهضت...نهضت ۱ ساله ی من و الهه به بار نشست...حس پیروزی دل چسبه...! از اون پرچم بلند پیچ در پیچ ایران که قدش از ۵ طبقه ی مدرسه بلند تره خیلی خوشم میاد!

|