سلام!
امروز سوم دی است...و من حسابی قصد کردم راجع به سومین سال دبیرستانم بنویسم....راجع به امسالی که یه جورایی خیلی شبیه سوم راهنماییمه...فکر کنم از این اتفاق باید خیلی متاسف باشم...اما در اون حد نه! سوم راهنماییم زیاد بد نبود!
امروز هر چند دقیقه یادم می افتاد که هفته دیگه به این موقع امتحان حسابان دادم و تمام...
دو سه روزه حسابی چسبیدم به آنی...اون جاهایی ش که تازه رفته دانشگاه ...خودم رو گذاشتم جای لحـــــظه لحظـــــــه ش...وقتی که خیال پردازی می کرد...وقتی که از اینکه رویاهای دخترونه ش برآورده نشد..همه ش...حتی اینکه با وجود چندین بار خوندن هنوزم از دست حرف های دیوی خنده م میگیره...
وسط درس خوندنم یهو به این فکر افتادم بشمرم بغل دستیهامو از وقتی که داریم چرخشی هی جا عوض می کنیم و هی بغل دستی...هر هفته...
اولش با نرگس بودم...کلی با هم بحث کردیم منطقی یا غیر منطقیش رو نمی دونم اما مهم این بود که فکر می کردیم و حرف می زدیم...
نفر بعدی مرضیه بود..فکر می کنم جزء معدود بغل دستیهاییم بود که بهم نگفت از چی بدش میاد...هر وقت هر کدوم از بچه ها سوال می پرسیدند و خلاصه مرکز توجه می شدند...مرضیه می گفت ازکدوم اخلاق یا عادت اون شخص خوشش میاد...خاطره ی پا برهنه همه ی صحنای امام رضا رو سیر کردن (اونم تو اون یخبندون مشهد) خاطره ی هیچ وقت از یاد نرفتنی (همون فراموش نشدنی منظورمه) من بامرضیه ست که ماله همون موقع هاست...
بعد از مشهد فاطمه طاهری بغل دستیم بود (اون هفته رو من تعیین جا کرده بودم) از فاطمه یاد گرفتم چه جوری دفترچه یادداشت بنویسم...اما چه فایده که دوباره یادم رفت
نگین این دفعه جا ها رو تعیین کرد و منو انداخت جلوی جلو و کنار سارا کریمیان...توی این یه هفته سارا همه ش می خندید و من همه ش از خودم می پرسیدم این همه دلیل برای خندیدن...آخه از کجا...؟؟ خودش می گفت امروز خوشحالم...یا اینکه یه حسی میگه امروز یه روز خــــــــــوبه...همین! اقرار می کنم که بهش خیلی حسودیم میشه!
بعد از اون جلو نشستن رفتم عقب عقب! نزدیکای غدیر بود و من سارا قبا بی توجه به امتحانامون فقط و فقط مسابقه می نویشتیم ...جدول غدیر حل می کردیم و کپی می زدیم از روشون برای بقیه...حیف که بیشتر از ۳-۴ روز پیش سارا نبودم...آخه خیلی خوش گذشت اون روزا...
بعد از کلی جا به جایی زینب سندس منو انداخت پیش الهه و کنار پنجره...همون جایی که خیلی دوست داشتم! ما دو تا راحت تر از بقیه برف باریدن رو می دیدیم...اما خب دیر تر از بقیه باریدنش رو فهمیدیم!با الهه کلی از تکلیفامون تند تند کپ زدیم با سرعتی که اگه از سرعت نور بیشتر نبود...دیگه کمتر که نبود!
الان دو ردیف جلوترم...با فاصله ی دو سانتی میز معلم...جایی که هیچ معلمی حتی یه نیم نگاه هم بهش نمی اندازه! بر عکس اون عقب که ...بغل دستیم مریمه...از اولش که بغلیم شد گفت اینجا کلی خوش میگذره...تا الان که همین طور بوده....ما با هم خندیدیم اما کلی چیزم یاد گرفتیم...یاد گرفتیم کم رنگ ترین جوهر ها از قوی ترین حافظه ها ماندگار تره...
من کلاس سوم رو دوست دارم...از اینکه هر روز می تونم آسمون شهرمون و کل خونه ها و برج ها رو با تک درخت هاشو از پنجره ی کلاسمون ببینم خوشم میاد....دوست دارم وقتی میر عشقی میگه از سه ی ریاضی ها یه انتظار دیگه داره...ولی...دوست دارم به این فکر کنم که هر روز که می گذره من به دانشگاه نزدیکترم نسبت به دیروز...
|