|

تخته ی کلاسمون پر شده از انواع شیرین کاری های تک تکمون....به قول میر عشقی : چه داستان سرایی کردین رو تخته ...!
سمت راستش فاطمه برامون قیافه هامونو کشیده.....دو تایی و با خود بچه ها کلی سر قیافه هر کی فکر کردیم....من یه گردالیم که عینک دارم...سها چشمک می زنه....زهرا از ته دلش داره می خنده...فر دندوناش پیداس...هر کی یه جور خلاصه...
وسط تخته کلی واسه خودش فوق العاده ست ....فاططمه یه مدل خاصی نوشته " روز دانش آموز مبارک " که از توش میشه ۱۳ آبان رو تشخیص داد....سمت چپ هم من نوشتم که اگه گفتی با امروز چند روز مونده تا مشهد؟ البته نصفیش به سمت پایین سرازیر شده....
روز دانش اموز کلی خل بازی در اوردیم و چون بهمون شیرینی نرسید رو پله ها تحصن کردیم....البتهکه بر مونگردوندن...اما خب بعدش شیرینی خریدن و دادن...به خندش می ارزید!
با هم می خوندیم : ما با هم متحد می شویم....ما بر کنیم ریشه استکبار...درود درود درود...
امروز خانوم محبوب گفت پورطاهر بیا با هم قدم بزنیم...خیلی با مزه بود...کل زنگ تفریحو با معاون مدرسه تو حیاط قدم زدم!
می گفت دنبالشن که سرویسمونو عوض کنن...انگاری که نتیجه داده زنگ زدنای بابا..
اون روزی که بارون می اومد رفتم تو حیاط و چند تا عکس گرفتم....زیاد راضی نیستم...فکر کنم این از بقیه شون بهتر باشه...

۲۶ آبان سال پدر بزرگمه...خادم کشیک هشتم بود...ان شاء الله که ما ۲۴ آبان اونجاییم...با مدرسه... |