تبليغاتX
....آنی...رويای سبز
....آنی...رويای سبز

و اينک آن شکفتن و سبز شدن در انتظار توست ..... در انتظار تو...!


s.o.s

خدایا...

کسی نیست کمکم کنه؟؟؟

 

 

بیست و ششم مهر 1386 توسط آنی شرلی |

خواب تلخ


مرغ مهتاب
مي خواند.
ابري در اتاقم مي گريد.
گل هاي چشم پشيماني مي شكفد.
در تابوت پنجره ام پيكر مشرق مي لولد.
مغرب جان مي كند،
مي ميرد.
گياه نارنجي خورشيد
در مرداب اتاقم مي رويد كم كم
بيدارم
نپنداريد در خواب
سايه شاخه اي بشكسته
آهسته خوابم كرد.
اكنون دارم مي شنوم
آهنگ مرغ مهتاب
و گل هاي پشيماني را پرپر مي كنم...

 

از سهراب سپهری

بیست و سوم مهر 1386 توسط آنی شرلی |

وا دل من...وا دل من...

دنیا داره چرخ میخوره...می گرده و می گرده...می بینی؟

کیه که دلش نخواد زنده بمونه؟یعنی میشه؟

هر روزی که می گذره...نه...هر نفسی که می گذره...

یعنی کسی هست که جواب بده؟

جایی هست...؟ روزی هست......که برسم؟

.

.

.

خدایا ،... پس کی؟؟

بیست و یکم مهر 1386 توسط آنی شرلی |

آه.....

کم کم غروب ماه خدا دیده می شود
صد حیف از این بساط که بر چیده می شود
در این بهار و غفران و مغفرت
خوشبخت آن کسی است که بخشیده می شود....

 

هجدهم مهر 1386 توسط آنی شرلی |

در سایه سار نخل ولایت

خجسته بادنام خداوند، نیکوترین آفریدگاران

که تو را آفرید

از تو در شگفت هم نمی توانم بود

که دیدن بزرگی ات را ، چشم کوچک من بسنده نیست

مور ، چه می داند که بر دیواره ی اهرام می گذرد

                                       یا بر خشتی خام

تو ، آن بلندترین هرمی که فرعون تخیل می تواند ساخت

و من ، آن کوچکترین مور ، که بلندای تو را در چشم نمی تواند داشت.

*

چگونه این چنین که بلند بر زَبَر ماسوا ایستاده ای

در کنار تنور پیرزنی جای می گیری ،

و زیر مهمیز کودکانه ی بچگکان یتیم

و در بازار کوفه ...؟

*

پیش از تو ، هیچ اقیانوس را نمی شناختم

               که عمود بر زمین بایستد...

پیش از ، هیچ خدایی را ندیده بودم

          که پای افزاری وصله دار به پا کند ،

         و مشکی کهنه بر دوش کشد

         و بردگان را برادر باشد

آه ای خدای نیمه شب های کوفه ی تنگ

ای روشن خدا

  در شب های پیوسته ی تاریخ

          ای روح لیله القدر

                حتّی اذا مطلع الفجر

*

شب از چشم تو ، آرامش را به وام دارد

و طوفان، از خشم تو، خروش را

کلام تو ، گیاه را بارور می کند

                      و از نفست گل می روید

چاه ، از آن زمان که تو در آن گریستی ، جوشان است

سحر از سپیده ی چشمان تو می شکوفد

و شب در سیاهی آن به نماز می ایستد

هیچ ستاره ای نیست که وام دار نگاه تو نیست

لبخند تو ، اجازه ی زندگی است

هیچ شکوفه ای نیست کز تبار گلخند تو نیست.

*

چگونه شمشیری زهر آگین

پیشانی بلند تو - این کتاب خداوند را – از هم می گشاید

چگونه می توان با شمشیری ، دریایی را شکافت!

*

به پای تو می گریم

با اندوهی ، والاتر از غم گزایی عشق

و دیرینگی غم

برای تو با چشم همه ی محرومان می گریم

با چشمانی ، یتیمِ ندیدنت

گریه ام ، شعر شبانه ی غم توست...

*

هنگام که به همراه آفتاب

به خانه ی یتیمکان بیوه زنی تابیدی

و صولت حیدری را

دست مایه ی شادی کودکانه شان کردی

و بر آن شانه ، که پیامبر پای بر آن ننهاد

کودکان را نشاندی

و ار آن دهان که هرّای شیر می خروشید

کلمات کودکانه تراوید ،

آیا تاریخ ، به تحیّر ، بر در سرای ، خشک و لرزان نمانده بود؟

*

کدام وام دار ترید؟

           دین به تو ، با تو بدان؟

هیچ دینی نیست که وام دار تو نیست.

دری که به باغ بینش ما گشوده ای

هزار بار خیبری تر است

مرحبا به بازوان اندیشه و کردار تو

*

شعر سپید من، رو سیاه ماند

                 که در فضای تو ، به بی وزنی افتاد

هر چند ، کلام از تو وزن می گیرد

وسعت تو را ، چگونه در سخن تنگ مایه گنجانم؟

تو را در کدام نقطه باید به پایان برد؟

الله اکبر

آیا خدا نیز در تو به شگفتی در نمی نگرد؟

فتبارک الله ،تبارک الله

تبارک الله احسن الخالقین

خجسته باد نام خداوند

که نیکو ترین آفریدگاران

 و نام تو

که نیکوترین آفریدگانی.

 

*سروده ی سید علی موسوی گرمارودی

 

التماس دعا....

دهم مهر 1386 توسط آنی شرلی |

یووو هووووووو....!!!!

به یاد اون پستم توی وبلاگ پارسالیم!

 

                       

                                     من اومدم....مدرسه!!

                                 

یکم مهر 1386 توسط آنی شرلی |



آنی
تکرار غريبانه ی روزهايت چگونه گذشت
وقتی روشنی چشمهايت در پشت پرده های مه آلود اندوه پنهان بود
بامن بگو از لحظه لحظه های مبهم کودکيت,
از تنهايی معصومانه ی دستها
آيا می دانی که در هجوم دردها و غم هايت و در گيرودار ملال آور دوران زندگيت حقيقت زلالی درياچه ی نقره ای نهفته بود؟
آنی
اکنون آمده ام تا دستهايت را به پنجه ی طلايی خورشيد دوستی بسپاری و در آبی بيکران مهربانی ها به پرواز در آيی

و اينک آن شکفتن و سبز شدن در انتظار توست
در انتظار تو......

*

17 سالمه و یه شاگرد سال آخر دبیرستانم!

شاید حرف هام مسخره و یا خسته کننده باشه...
اما...
واقعیه
و مهم تر اینکه حرف دلمه!


ازت ممنونم که بهم سر زدی D:





من دلم می خواهد
خانه ای داشته باشم پر دوست
کنج هر دیوارش
دوستهایم بنشینند آرام
گل بگو گل بشنو
هرکسی می خواهد
وارد خانهء پر عشق و صفای من گردد
یک سبد بوی گل سرخ
به من هدیه کند
شرط وارد گشتن
شست و شوی دلهاست
شرط آن داشتن
یک دل بی رنگ و ریاست
بر درش برگ گلی می کوبم
روی آن با قلم سبز بهار
می نویسم ای یار
خانهء ما اینجاست
تا که سهراب نپرسد دگر
خانهء دوست کجاست؟

.
.
.


و همه مي دانيم
ريه هاي لذت ، پر اكسيژن مرگ است...

anne_shirley92@hotmail.com

عکس های آنی (رویای سبز)

RSS 2.0


آلبوم عکس های مورد علاقه ام از آنی: Image hosted by Webshots.com
by theshowisfree وبلاگ بچه های فضیلت! < < آموزش قالب كدجاوا> >
منبع کد اهنگ مینوس

بهترين کدهای موزیک و بهترين دانلودها در مينوس

Design By Parstheme