|
ما از شیراز برگشتیم.
یه شهر پر از آدمای خوب و ما که نه تخت جمشید و نه حافظ و سعدی رو دیدیم...
یه مسافرت که از اول تا آخرش گریه بود...
یه مسافرت که با اینکه قرار بود 3 شب اون جا باشیم دو شب بودیم وکه یک شبش هم تو بیمارستان خوابیدیم...
مادر بزرگم مریض شد...بابا نبود....توی شهر غریب....
تا رسیدیم مجبور شدیم بریم درمانگاه . مامان گریه می کرد و مامان جون هذ یون می گفت و می لرزید....
آمدیم هتل و حال مامان جون بدتر شد.برق رفت و مامانجون از درد فریاد می کشید...
هر 4 تامون گریه می کردیم.
پایین تو هتل عروسی بود ولی ما رفتیم بیمارستان.
من و صالح را راه ندادن.
گفتن دم در بمونید تا صبح.
مامان گریه می کرد و می گفت ما مسافریم...بچه هام رو بذارم دم در بخوابن؟؟؟
به زور راهمون دادن تو بخش. صالح فوری روی نیمکت بیمارستان خوابش بردو..
یه پسر 6 ساله تو اتاق عمل بود و فامیلاشون بیرون منتظرش بودن.
دلشون برای ما سوخت و گفتن بیایین خونه ی ما...یا ما پیشتون بمونیم؟
آریا به هوش نمی اومد...مامانش گریه می کرد و می گفت تو رو خدا دعا کنید...
یه خانومه تصادف کرده بود و کل صورتش زخمی شده بود...تا صبح نخوابید...
تا ساعت 3 بیدار بودم. صدای یه آدم کوچولو می اومد که تازه به دنیا اومده بود...
من جزء اولین نفرایی بودم که دیدمش .دکتره به بابای خوشحالش گفت :یه پسره صحیح و سالم!
آریا به هوش اومد و من خوابیدم تا ساعت 5.
رفتیم هتل تا صبحانه بخوریم. مامان هیچی نخورد.
برگشتیم بیمارستان دکتره تا ساعت 12 ظهر نیود و من و صالح رو بیرون کردن.
شوهر خواهر زاده ی زن برادر زن دایی ام که شیرازی بود ما رو رسوند هتل و هی اصرار می کرد بیایین خونه ی ما!
بعد از ظهر مامان و مامان جون اومدن هتل.
مامان جون گفت حالم خوبه .
فرداش بهتر شده بود و گفت بریم شیراز رو ببینیم.
ظهر حاله مامان جون بد شد دوباره.
مامان گریه می کرد...گریه...
خودشون رفتن بیمارستان و ما هتل موندیم.
اون آقای شیرازیه شده بود فرشته ی نجات و وقتی مامان تنهایی برانکارد رو از این ور بیمارستان تنهایی می برده اون ور...اومده بود.
سونو گرافی کردن و فهمیدن عفونت صفراست..
گفتن اگه امشب بتونید برین تهران اشکال نداره وگرنه باید همین جا و زودتر عمل بشه...
اون آقائه ما رو برد فرودگاه .
بلیط فقط برای یه نفر پیدا شد.
بعدش شد دو نفر...
مامان گریه می کرد....یعنی من برم و بچه هام شیراز بمونن؟؟؟؟
فرداش (3 تیر ) تولد مامان بود و ما هول هولکی از فرودگاه یه چیزی خریدیم براش که یهو صدامون کردن...
بلیط برای سه نفر هست. مامان می ونه و من و صالح و مامان جون میریم.
صالح گریه می کرد :من بدون مامان نمیرم..........
پرواز ساعت 10:30 دقیقه بود و ساعت 10:35 معلوم شد مامان هم با ما میاد...
این دفعه گریه مون فرق داشت...
|