تبليغاتX
....آنی...رويای سبز
....آنی...رويای سبز

و اينک آن شکفتن و سبز شدن در انتظار توست ..... در انتظار تو...!


شب آرزوها...

 

 

ذهنم پریشان است،

 

قلبم بی قرار رسیدن منجی است،

 

افکارم شوریده اند و

 

درمانده ام ...

 

پس رشته زندگی ام را

 

به دست امن تو می سپارم

 

... توفان می خوابد

 

و آرامش تو، حکم فرما می شود.

 

 

                        ای منجی از پا افتادگان

                        دستم را بگیر.

 

 

 

امشب ، شب آرزوهاست...

خدا اسمهای قشنگی برای این روزای خوب گذاشته ، نه؟

بوی ماه مبارک میاد...ماه رجب ، شعبان....

 

 

یعنی میشه که در ماه پیامبر  تو شهر پیامبر باشیم؟

کاش...

 

 

التماس دعا... 

 

بیست و هشتم تیر 1386 توسط آنی شرلی |

کتاب هفت هری پاتر داره میاد......!!

کتاب هفت هری پاتر داره میاد......!!

بالاخره معلوم میشه حدس هامون درست بوده یا نه ...

البته  می گن که 10 فصل اول کتاب لو رفته و من دانلودش کردم ولی انگار درست نیست و اصلا قلم ، قلمه رولینگ خودمون نیست...

 

فصل اول :

لرد سیاه داشت بالا می رفت. دو مرد بصورت ناگهانی ظاهر شدند، در مسیر نور مهتاب، چند قدمی با هم فاصله داشتند. برای چند لحظه ای آرام ایستادند و چوب های خود را به طرف سینه های هم نشانه گرفته بودند. سپس همدیگر را شناختند، چوب های خود را زیر ردای خود پنهان کردند و رهسپار شدند، پهلو به پهلوی هم، در یک مسیر.
مرد قد بلند پرسید: "چه خبر؟"
اسنیپ جواب داد: "خبرهای خوب."

کاش که اشتباه باشه...!

 

بیست و هشتم تیر 1386 توسط آنی شرلی |

فوتبال!

صدای گزارش ورزشی که میاد....

صدای تیزر اعلام بازیهای کوپا آمه ریکا...

صدای تیتراژ ورزش 2...

و حتی صدای اون کلیپ های مسخره که شده تیتراژ بازیهای جام ملت ها...

 

 

من گیر کردم!

این تیتراژ ها دلمو می برن...هیجان ...ناراحتی و شادی..

ولی گوشه ی ذهنم...دو نفر از آدمایی که خیلی قبولشون دارم گفتن فوتبال دیدن وقت تلف کردنه...آره؟!

نمی دونم حرف کی رو قبول کنم...ولی حداقل می دونم فوتبال دیدن از هزار بار تماشا کردن فیلمای مسخره ای مثله اخراجی ها خیلی خیلی بهتره......نه؟!

 

 

 

*مداد جون!  آدمای فوق العاده زیادن....خیلی زیاد...دختر عمو هام...شبنم...الهه..مریم....پانته آ...حانیه (غ)...

                                                                                          ...و یه عالم آدم دیگه..

 

بیست و چهارم تیر 1386 توسط آنی شرلی |

عالیه!!!

عالیه!!!

 

الان دارم بازی ژاپن و قطر رو گوش میدم....که خب...الان تموم شد!!

 

چقدر باحاله که هم ژاپن و هم استرالیا نتونستن بهتر از مساوی 1-1 نتیجه ای به دست بیارن.... هوووووورا!!

چی میشه اگه ما قهرمان بشیم!  وا ی ی ی ی........!!!

فقط چه حیف که بازی ایران و ازبکستان رو تو خونه نیستم...با بچه ها قراره چهارشنبه تو ورداورد بمونیم و با هم بخوابیم!  چه قدر خووووب!!!

 

آدمای فوق العاده چه قدر زیادن ، نه؟

مثله خانوم غائی!

 

 

یه عکس فوق العاده!  --->

هواداران بارسا...

                                               

 

هجدهم تیر 1386 توسط آنی شرلی |

چرا؟

نه نوستالژی....نه درخت...نه قرمزی هایی سبز.......
حالا که بهشون احتیاج داریم...نیستن.
چرا؟

چهاردهم تیر 1386 توسط آنی شرلی |

داستان بارانی...

باران معجزه ای ست

برای نوشته های درهم من...

وقتی نوشته هایم خیس می شوند ،

کلمات از لا به لای انگشتانم می لغزند ،

به کنار هم می روند ،

دست دوستی می دهند ،

و همراه هم جملات را می آفرینند ،

جملات با هم آشتی می کنند ،

به کنار هم ردیف می شوند ،

فصلها ورق می خورند ...

و

داستان بارانی ام تمام می شود!!

 

                                                      * هدی*

یازدهم تیر 1386 توسط آنی شرلی |

متن قدیم شب...

اي ميان سخن هاي سبز نجومي !
برگ انجير ظلمت
عفت سبز را مي رساند
سينه آب در حسرت عكس يك باغ
مي سوزد.
سيب روزانه
در دهان طعم يك وهم دارد.
اي هراس قديم !
در خطاب تو انگشت هاي من از هوش رفتند.
امشب
دست هايم از شاخه اساطيري
ميوه مي چينند.
امشب
هر درختي به اندازه ترس من برگ دارد.
جرات حرف در هرم ديدار حل شد.
اي سر آغاز هاي ملون!

چشم هاي مرا در وزش هاي جادو حمايت كنيد.
من هنوز
موهبت هاي مجهول شب را
خواب مي بينم.
من هنوز
تشنه آب هاي مشبك
هستم.
دگمه هاي لباسم
رنگ اوراد اعصار جادوست.
در علف زار پيش از شيوع تكلم
آخرين جشن جسماني ما بپا بود.
من در اين جشن موسيقي اختران را
از درون سفالينه ها مي شنيدم
و نگاهم پر از كوچ جادوگران بود.
اي قديمي ترين عكس نرگس در آيينه حزن !
جذبه تو مرا همچنان برد.
- تا هواي تكامل ؟
- شايد.

در تب حرف ، آب بصيرت بنوشيم.

زير ارث پراكنده شب
شرم پاك روايت روان است:
در زمان هاي پيش از طلوع هجاها
محشري از همه زندگان بود.
از ميان تمام حريفان
فك من از غرور تكلم ترك خورد.
بعد
من كه تا زانو
در خلوص سكوت نباتي فرو رفته بودم
دست و رو در تماشاي اشكال شستم.
بعد ، در فصل ديگر ،
كفش هاي من از "لفظ" شبنم
تر شد.
بعد، وقتي كه بالاي سنگي نشستم
هجرت سنگ را از جوار كف پاي خود مي شنيدم.
بعد ديدم كه از موسم دست هايم
ذات هر شاخه پرهيز مي كرد.

اي شب ارتجالي !
دستمال من از خوشه خام تدبير پر بود.
پشت ديوار يك خواب سنگين
يك پرنده از انس ظلمت مي آمد
دستمال مرا برد.
اولين ريگ الهام در زير پايم صدا كرد.
خون من ميزبان رقيق فضا شد.
نبض من در ميان عناصر شنا كرد.

اي شب ...
نه ، چه مي گويم،
آب شد جسم سرد مخاطب در اشراق گرم دريچه .
سمت انگشت من با صفا شد.

 

*

از سهراب سپهری

پنجم تیر 1386 توسط آنی شرلی |

شیراز-عکس

توی اون بعد از ظهر که شیراز گردی کردیم این عکس ها رو گرفتم :

 

شاه چراغ:

                       

 

        خانه ی زینت الملوک :

 

                   

 

 

             

                حیاط ارگ کریمخان :

 

                       

                        

 

 

             داخل ارگ کریمخان:   

                       

                       

 

 

ارگ کریمخان زند :

         

          

 

 

باغ نارنجستان :

 

             

 

 

و... این ها :

 

            

 

 

 

           

 

 

* کیفیتشون خوب نیست...می دونم! چون دوربین MP4  است که  دو مگا پیکسل نرم افزاریه!

 

سوم تیر 1386 توسط آنی شرلی |

ما از شیراز برگشتیم.

ما از شیراز برگشتیم.

یه شهر پر از آدمای خوب و ما که نه تخت جمشید و نه حافظ و سعدی رو دیدیم...

یه مسافرت که از اول تا آخرش گریه بود...

یه مسافرت که با اینکه قرار بود 3 شب اون جا باشیم دو شب بودیم وکه یک شبش هم تو بیمارستان خوابیدیم...

مادر بزرگم مریض شد...بابا نبود....توی شهر غریب....

تا رسیدیم مجبور شدیم بریم درمانگاه . مامان گریه می کرد و مامان جون هذ یون می گفت و می لرزید....

آمدیم هتل و حال مامان جون بدتر شد.برق رفت و مامانجون از درد فریاد می کشید...

هر 4 تامون گریه می کردیم.

پایین تو هتل عروسی بود ولی ما رفتیم بیمارستان.

من و صالح را راه ندادن.

گفتن دم در بمونید تا صبح.

مامان گریه می کرد و می گفت ما مسافریم...بچه هام رو بذارم دم در بخوابن؟؟؟

به زور راهمون دادن تو بخش. صالح فوری روی نیمکت بیمارستان خوابش بردو..

یه پسر 6 ساله تو اتاق عمل بود و فامیلاشون بیرون منتظرش بودن.

دلشون برای ما سوخت و گفتن بیایین خونه ی ما...یا ما پیشتون بمونیم؟

آریا به هوش نمی اومد...مامانش گریه می کرد و می گفت تو رو خدا دعا کنید...

یه خانومه تصادف کرده بود و کل صورتش زخمی شده بود...تا صبح نخوابید...

تا ساعت 3 بیدار بودم. صدای یه آدم کوچولو می اومد که تازه به دنیا اومده بود...

من جزء اولین نفرایی بودم که دیدمش .دکتره به بابای خوشحالش گفت :یه پسره صحیح و سالم!

آریا به هوش اومد و من خوابیدم تا ساعت 5.

رفتیم هتل تا صبحانه بخوریم. مامان هیچی نخورد.

برگشتیم بیمارستان دکتره تا ساعت 12 ظهر نیود و من و صالح رو بیرون کردن.

شوهر خواهر زاده ی زن برادر زن دایی ام که شیرازی بود ما رو رسوند هتل و هی اصرار می کرد بیایین خونه ی ما!

بعد از ظهر مامان و مامان جون اومدن هتل.

مامان جون گفت حالم خوبه .

فرداش بهتر شده بود و گفت بریم شیراز رو ببینیم.

ظهر حاله مامان جون بد شد دوباره.

مامان گریه می کرد...گریه...

خودشون رفتن بیمارستان و ما هتل موندیم.

اون آقای شیرازیه شده بود فرشته ی نجات و وقتی مامان تنهایی برانکارد رو از این ور بیمارستان تنهایی می برده اون ور...اومده بود.

سونو گرافی کردن و فهمیدن عفونت صفراست..

گفتن اگه امشب بتونید برین تهران اشکال نداره وگرنه باید همین جا و زودتر عمل بشه...

اون آقائه ما رو برد فرودگاه .

بلیط فقط برای یه نفر پیدا شد.

بعدش شد دو نفر...

مامان گریه می کرد....یعنی من برم و بچه هام شیراز بمونن؟؟؟؟

فرداش (3 تیر ) تولد مامان بود و ما هول هولکی از فرودگاه یه چیزی خریدیم براش که یهو صدامون کردن...

بلیط برای سه نفر هست. مامان می ونه و من و صالح و مامان جون میریم.

صالح گریه می کرد :من بدون مامان نمیرم..........

پرواز ساعت 10:30 دقیقه بود و ساعت 10:35  معلوم شد مامان هم با ما میاد...

 

 

این دفعه گریه مون فرق داشت...

 

سوم تیر 1386 توسط آنی شرلی |



آنی
تکرار غريبانه ی روزهايت چگونه گذشت
وقتی روشنی چشمهايت در پشت پرده های مه آلود اندوه پنهان بود
بامن بگو از لحظه لحظه های مبهم کودکيت,
از تنهايی معصومانه ی دستها
آيا می دانی که در هجوم دردها و غم هايت و در گيرودار ملال آور دوران زندگيت حقيقت زلالی درياچه ی نقره ای نهفته بود؟
آنی
اکنون آمده ام تا دستهايت را به پنجه ی طلايی خورشيد دوستی بسپاری و در آبی بيکران مهربانی ها به پرواز در آيی

و اينک آن شکفتن و سبز شدن در انتظار توست
در انتظار تو......

*

17 سالمه و یه شاگرد سال آخر دبیرستانم!

شاید حرف هام مسخره و یا خسته کننده باشه...
اما...
واقعیه
و مهم تر اینکه حرف دلمه!


ازت ممنونم که بهم سر زدی D:





من دلم می خواهد
خانه ای داشته باشم پر دوست
کنج هر دیوارش
دوستهایم بنشینند آرام
گل بگو گل بشنو
هرکسی می خواهد
وارد خانهء پر عشق و صفای من گردد
یک سبد بوی گل سرخ
به من هدیه کند
شرط وارد گشتن
شست و شوی دلهاست
شرط آن داشتن
یک دل بی رنگ و ریاست
بر درش برگ گلی می کوبم
روی آن با قلم سبز بهار
می نویسم ای یار
خانهء ما اینجاست
تا که سهراب نپرسد دگر
خانهء دوست کجاست؟

.
.
.


و همه مي دانيم
ريه هاي لذت ، پر اكسيژن مرگ است...

anne_shirley92@hotmail.com

عکس های آنی (رویای سبز)

RSS 2.0


آلبوم عکس های مورد علاقه ام از آنی: Image hosted by Webshots.com
by theshowisfree وبلاگ بچه های فضیلت! < < آموزش قالب كدجاوا> >
منبع کد اهنگ مینوس

بهترين کدهای موزیک و بهترين دانلودها در مينوس

Design By Parstheme