|
اون قدر دلم برای وبلاگم تنگ شده.............................
آخی بيچاره که بهش محل نمی ذارم...
اين چند وقته که ننوشتم که حدوده يک ماهه روزای خيلی عجيبی بود ...روزايي که من با تمام وجود سعی می کردم خوب باشم اما نمی شد...نمی دونم چرا
يکی هست يعنی بايد باشه که کمکم کنه
که چرا نمی تونم...البته غائی ميگه ميشه اما سخته پس نبايد گفت نمی شه
زياد نوشتم اين چند وقته و همين نوشتنها بود که نگهم داشت وگرنه....
دلم برای گريه کردن تنگ شده....مشکلات اونقدر عجيب و غريب شدن که بيشتر شوکه میشم
خوشحالم که دوست داشتنی هست که نده بمونم
برگ هايی هستن که من نگاشون کنم و عاشقشون باشم
يا حتی يه لحظه های کوچولوی قشنگ...
ولی بازم...من تا سعادت خيلی راه دارم و مامان ميگه پس می رم
کاش جای محمد جان بودم و از اول شروع می کردم...شايد جور ديگه می شد...
کاش الکی...
نمی دونم می تونم اين جا رو نگه دارم يا نه.
يه جورايی رو ذهنم سنگينی می کنه ...
حذفش کنم يا نه
فعلی که ازش متنفرم...دلم می خواس يه وبلاگ داشتم پر از نوشته های درست و حسابی مثله ماله پانته آ و من وخجالت نمی کشيدم که آدرسش رو به ليلا يا به پانته آ يا شايد به حانيه بدم...
آره واقعا نوشته هام شرم آوره...........................می دونم اما ماله خودمن و دوسشون دارم
روزی روزگاری شايد يه وبلاگ ديگه ساختم
ولی الان نه.
الان فقط منتظر رشد درختم و آندرومدای جديدم و بعد های ليلا هستم.
با تموم وجودم منتظر اينم که همه رو دوست داشته باشم
خدايا کمکم می کنی؟
|