|
امسال شله قلمکار داشتیم.از بعد فوت بابا جون هیشکی حوصله ی 10 کیلو سبزی و پیاز و 4 تا گوسفند و پرچم زدن و مبل جا به جا کردن و.....هزار و سیصد تا دنگ و فنگ دیگه رو نداشت...تازه برای چی؟ برای یه آش شله که فقطِ فقط خود مشهدیها دوست دارن!
امسال عمو امیر جووووووووووووووووووونم (!!؟؟) فرمودند : امسال آش خواهیم پخت!
و بقیه گفتند : قربون دستت می پزيم ولی ما امسال در گيری داريم نمی تونيم...زحمتش با خودت !
اما.....
امان ای روزگار که با ما رحم نکردی....!!!
این عمو رءیس جون پوست از سر من و صالح و هزار زبون بسته ی دیگه کند...!!!
بعد از اینکه 25 تا نون سنگک رو قیچی کردیم و تو بسته گذاشتم (مطمئنم عمق فاجعه رو درک نمی کنین! 25 تا نون سنگک!!)
بعد از اینکه یه میز و با 4 تا پارچ روش و 200 تا لگن و دبه روش رو جابه جا کردم...( البته یکیش لب پر شد!!)
بعد از اینکه همه ی بار و بنشن ها رو بردم تو حیاط (البته اشتباهی به جای ماش نخود و لوبیا برده بودم برا همین دو بار رفتم و اومدم!!).....
بعد از اونکه اون همه پرچم رو دسته بندی کردم......
بعد از اونکه حلوا ها رو صاف کردم....
بعد از اونکه همه ی ظرف ها رو دسته بندی کردم که کدومش ماله کیه...
بعد از اونکه..............
وقتی بعد از نماز نشستم رو زمین تا خستگی در کنم....
عمو جوووووووووون : دخترا! چرا نشستین؟؟؟خوبه مامان جون کار کنهو شما ها بشینین؟؟ بلند شین ببینم! برین پهلو ماماناتون تا کار یاد بگیرین!
تازه من فقط بد بختیهای خودم و گفتم!
نه صالح بیچاره( 10 سالشه و تنهایی جای نمیره! ) که عمو جوووووون گفتند بره نون بگیره...
بره کپسول گاز رو بلند کنه بیاره...
آش رو از اون دیگ گنده بکشه...
یا 4 تا پتو بذاره رو شونش بیاره....
حالا فهمیدین چرا من عموی عزیزم رو انقدر دوست دارم؟؟؟؟؟؟  
|