تبليغاتX
....آنی...رويای سبز
....آنی...رويای سبز

و اينک آن شکفتن و سبز شدن در انتظار توست ..... در انتظار تو...!


از پابلو نرودا

از خانه های فقیر جنوب می آیی

از ناحیه ی سخت سرما و زلزله

که درس دشوار زندگی به ما دادند بر خاک

آن گاه که خدایانشان برابر مرگ زانو افتادند.

 

مادیان کوچک خاکی، بوسه ای

از گل تیره، از عشق، از شقایق خاک

کبوتر سپیده دمانی که بر جاده ها پرواز کرد

و بر اشک های کودکی مان اوج گرفت.

 

دختر، فقر دلت را نگه داشتی

پاهای دردمند تو با سنگ آشناست

دهان تو هرگز ندید نان و شیرینی.

 

از جنوب فقیری، که جان من می آید:

در آسمانش رخت می شوید مادر تو

با مادر من، از این رو تو را برگزیدم

همراه.

بیست و ششم آذر 1385 توسط آنی شرلی |

زندگی کوتاه است:نگاهى به « زندگى كوتاه است » نوشته‌ى « ياستين گوردر »

 یاستین گوردر ( اسلو - ۱۹۵۲ ) مدعی است كه هنگامی كه در سال ۹۵ از نمایشگاه كتاب بوئنوس‌آیرس دیدن می‌كرده، به او پیشنهاد می‌شود كه ساعتی را به گردش در بازار دست‌فروشان سانت تلمو اختصاص دهد. گوردر می‌پذیرد و بعد از مدتی گردش در بازار به یك مغازه‌ی كوچك عتیقه‌فروشی می‌رسد و در میان چند كتاب خطی چشمش به جعبه‌ی قرمزی می‌افتد. هنگامی كه جعبه را باز می‌كند با كاغذهای دست‌نویس بسیار قدیمی‌ای برخورد می‌كند كه به یك نامه طولانی شباهت دارند.

"نوشته‌ها حتما قدیمی بود، خیلی قدیمی. به علاوه، فورا متوجه شدم كه مطالب به زبان لاتین نوشته شده است. جمله‌ای با حروف بزرگ، جداگانه در یك سطر آمده بود:
“Floria Aemilia Aurelio Episcopo Hipponiensi Saluten”
"درود فلوریا آمیلیا بر ایرلیو آگوستین، اسقف اعظم هیپو"

گوردر، با اعترافات قدیس آگوستین ( ۳۵۴ - ۴۳۰ میلادی ) كشیش بزرگ كاتولیك، آشناست و پیش از این آن‌ها را مطالعه كرده است. به همین دلیل به ‌شدت كنجكاو می‌شود كه "كدام زنی به خود اجازه داده است كه نامه‌ای چنین طولانی به او بنویسد ؟"

گوردر می‌داند كه آگوستین مدتی با یك زن زندگی كرده است، اما پژوهندگان زندگی او به غیر از مطالب اندكی كه خود آگوستین در اعترافاتش نوشته، اطلاعات بیش‌تری درباره این زن و زندگی مشترك چندین ساله‌اش با آگوستین ندارند.

به همین دلیل تصمیم می‌گیرد كه هر طور شده این جعبه را مالك شود و نهایتا با قیمت دوازده هزار پزو این جعبه را از فروشنده كه گویی چندان اطلاع دقیقی از محتویات آن ندارد، می‌خرد.
گوردر اعتقاد دارد كه این نامه اصل است: "بسیار ساده و منطقی به نظر می‌رسد كه تصور كنیم این نوشته از دوران آگوستین بر جای مانده است. هم ظاهر كلمات و هم سبك نگارش جملات، مشابه جملات مجموعه‌ی قوانین روم باستان است. گذشته از آن، می‌توان این نظر را در تداخل احساسات شهوانی فلوریا و عكس العمل‌های مذهبی سالوسانه‌ی او به وضوح مشاهده كرد."

ادامه كتاب، ترجمه نامه فلوریا در ده فصل است. فلوریا در این نامه‌ی طولانی به یادآوری خاطرات زندگی مشترك دوازده ساله خود با آگوستین كه حاصل آن یك فرزند پسر به نام آدئوداتوس است، می‌پردازد.

فلوریا و آگوستین مدت‌ها زندگی عاشقانه و زیبایی با هم داشته‌اند، اما پس از مدتی آگوستین، آن‌چنان در الهیات و خداپرستی غرق می‌شود كه هرگونه لذت بردن از زندگی را گناه می‌داند؛ از رابطه داشتن با یك زن گرفته تا حتی غذا خوردن و بوییدن یك گل، به نظر آگوستین گناهانی بزرگ هستند كه انسان را از رسیدن به خدا دور می‌كنند.

فلوریا در نامه‌ی طولانی‌اش، عقاید آگوستین را به مضحكه می‌گیرد و به نقد آنچه او در اعترافات ده جلدی‌اش آورده می‌پردازد. آگوستین در اعترافاتش آگاهانه از پرداختن به زندگی مشتركشان طفره رفته و هرگز نامی از فلوریا نیاورده است وبه ذكر كوتاهی از "زنی كه مدتی را با او سپری كرده" اكتفا كرده است.

مادر آگوستین، یعنی مونیكا نیز نقش پر رنگی در جدایی آگوستین و فلوریا داشته است. آگوستین و فلوریا به طور رسمی ازدواج نكرده‌اند و مونیكا معتقد است كه آگوستین باید از فلوریا جدا شود و به طور رسمی با دختری كه او برایش در نظر گرفته ازدواج كند.
در واقع، آن‌چه كه فلوریا در نامه‌اش آورده، نمایان‌گر آگوستین حقیقی است، نه آن آگوستینی كه پشت خرقه‌ی زهد و ریاضت پنهان شده و هم اكنون اسقف اعظم هیپو است.
فلوریا، روابط عاشقانه و روزگاری را كه این‌دو با هم بوده‌اند و اعمالی كه آگوستین پیش از گم شدن در به ظاهر مذهب و الهیات انجام می‌داده، به او یادآوری می‌كند و از او می‌خواهد كه در گذشته‌اش تامل كند.
یاستین گوردر، آن‌چنان در نوشتن این نامه و كمك گرفتن از عوامل بیرونی مثل پانوشت‌ها و باور پذیر جلوه دادن قصه‌ای كه در ابتدای كتاب درباره نحوه به دست ‌آوردن این دست‌ نوشته‌ ها سرهم كرده، موفق است كه خواننده واقعا می‌پذیرد كه این نامه‌ای حقیقی است كه معشوقه‌ی آگوستین به او نوشته است

 

 

من واقعا این کتابرو دوست دارم...

بیست و ششم آذر 1385 توسط آنی شرلی |

دنیای سوفی عزیزم...

خلاصه کنم: خرگوش سفیدی از کلاه شعبده باز درمی آید. از آنجا که خرگوشی بی اندازه بزرگ است این شعبده بازی میلیاردها سال طول می کشد. آدمیزاد در نوک موی نازک این خرگوش چشم به جهان گشود، و به همین جهت از ناممکنی این تردستی حیران است. ولی رفته رفته پا به سن که می گذارد از موها پایین و پایین تر می خزد، و در همانجا باقی می ماند، و دیگر خود را به خطر نمی اندازد، و به نوک شکننده مو نزدیک نمی شود. فقط فیلسوفانند که تن به این راه پر مخاطره می دهند و دورترین زوایای زبان و هستی را می کاوند. بعضی البته فرو می افتند، اما دیگران دو دستی صخره ها را می چسبند و به سوی کسانی که گرم و نرم در ژرفا جا خوش کرده اند و مدام تنور شکم می تابند، فریاد می زنند:" خانمها، آقایان، ما در فضا، در وسط زمین و هوا معلق ایم! " ولی کسی این پایین ها به آنها اعتنا نمی کند. و در بین خود می گویند،" چه مردمان مزاحمی! " و به صحبتهای همیشگی خود ادامه می دهند: لطفا آن ظرف کره را بده به من. سهام شما امروز چقدر بالا رفته است؟ گوجه فرنگی کیلویی چند است؟ شنیده اید پرنسس دیانا دوباره آبستن است؟

 

 


این متن قسمتی از رمان دنیای سوفی، نوشته یوستین گردر است که در 1952 در نروژ به دنیا آمد و سالها در برگن فلسفه تدریس کرد. اگر حوصله فلسفه خواندن دارید، خواندن این کتاب خالی از لطف نیست.

بیست و ششم آذر 1385 توسط آنی شرلی |

یه عکس

من اینو واقعا دوست دارم...هر چی بهش نگاه می کنم سیر نمی شم!

واقعا نازه...

خیلی نازه...

بیست و ششم آذر 1385 توسط آنی شرلی |

هیچ دوستی ندارم.

برای ديدن اين ناجوان مرديهای مسخره می گم كه اينجا بهتره. بعضی ها اصلا قابل تحمل نيستن.

 از وبلاگ حانیه

 

بعضی وقت ها هم این حانیه بد جور اعصاب خورد کن میشه...

همین طور به شدت خودم!

پنج شنبه که همه ی دوستای عزیزمو دیدم...خیلی خوب بود ...در ضمن اصلا اصلا بهش نمی اومد که از دست ناجوان مردی های دیگران...

 

واقعا که....

نکنه منو می گه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

هر چی هم کامنت گذاشتم جواب نداد....

ولی به هر حال من این حانیه تازه رو خیلی خیلی بیشتر از حانیه سوم راهنمایی دوست دارم....خیلی بیشتر از حانیه ی دوم...

دیگه گوشه گیر نیست...می خنده ...افسرده نیست ....منطقی شده...کلا با حال شده...

فکر می کنم همه ی اون کارایی که من کردم و باعث شدم حانیه افسرده بشه رو ریحانه مداح داره خنثی می کنه...

 

 

باید راستشو بگم:

*      اون موقع که با هم دوست بودیم خیلی خوب بود به جز روزایی که با گیلانی بود و (البته تازه فهمیدم کارم چقدر بچگونه بوده)

*      خیلی خیلی دوستش داشتم (البته خیلی دوم برای اون موقع هاست که دستشو رو شونم می ذاشت ودلداریم می داد..خیلی فرشته می شد اون موقع ها...)

*      وقتی که با حانیه بودم از بچه های دیگه دور افتاده بودم...خیلی بد بود ....دلم می خواست با بقیه هم باشم

*      کلاس سوم (یعنی تابستون قبلش) اصلا بهم محل نذاشت (خیلی کارم مسخره بود جدی گرفتم  شاید حالش بد بوده یا مثل بعضی وقتای خودم اوضاع خونه بهم ریخته بوده...)

*      نمی دونم چرا اولای سوم حالم ازش بهم خورد!!!!! اصلا نمی تونستم حتی یه کلمه از حرفاشو تحمل کنم یا کنارش بشینم!!!!!!!(بعضی وقتا چقدر بد بهم می ریزم!!!!!!)

*      ترم اول سوم که پدرشو در آوردم....خودم واقعا عذاب وجدان داشتم....آخه خودش پارسالش برام تعریف  کرده بود دوستای دبستانش چطوری ولش کردن ....تنهای تنها... خودمو دقیقا مثل اونا می دونستم...چند بار خواست ازش معذرت خواهی کنم...اما بابا راست می گه خیلی خیلی خیلی مغرورم... اصلا اون روز مسخره که سر جدول تناوبی جنجال به پا کردیم  رو یادم نمیره..

*      من درست یا نادرست جامو عوض کردم...خودش یه بار گفت خیلی بده که هیچکس پیشش نیست و حتی صندلی کنارش خالیه...

 

 

 

*      چقدر مغرور بودم و سنگدل ....

 

*      با پانته آ و نگار که بهترین دوست هم که نه بهترین معلمهای عزیز بقیه سال سوم فوق العاده بود....فوق العاده....خیلی خوب بود که اینقدر به من اعتماد داشتن...اصلا اونا رو یه مدل دیگه دوست داشتم و حانیه رو یه جور دیگه...

*      حال من توی این مدرسه ی فوق العادم هستم که حرف نداره....بچه هاشم انصافا خوبن...ولی اصلا نمی دونم چرا نمی تونم با هیچ کدومشون دوست خیلی خوب بشم................

 

 

 

 

 

 

 

حالا هم هیچ دوستی ندارم.

 

بیست و ششم آذر 1385 توسط آنی شرلی |

چرا رای ندادم؟!

من اعصابم خورده ها!

به خاطر دو ماه ناقابل نتونستم رای بدم....

فقط 2 ماه!

کاش می تونستم......

سها میگه توی برگه ی رایش اسم 2 نفرو نوشته که قاسمی بودند پایینشم نوشته عهدیه قاسمی!!!

بعد هم اسم خودشو نوشته و پایینش شکلک کشیده...!!!!!!!!!!!!!

 

 

طاهره هم خط خطی کرده...چون کسی رو نمی شناخته!

 

یکی دیگه هم از هر ستونی یه نفرو نوشته... و رفته!

بقیه هم از رو دست باباهاشون کپی زدن!!!!

 

 

حالا جدی بی انصافی نیست که من نتونستم به خاطر 2 ماه از این ابتکارات به خرج بدم؟؟؟!!!!

 

 

بیست و ششم آذر 1385 توسط آنی شرلی |

سیریوس

می دونم که توی این شب های زمستانی و پر ستاره.......

یه گوشه از آسمون ..پر نورترین ستا ره اش... منتظر منه که مثل هر سال نگاهش کنم.....

 

سیریوس عزیزم (شباهنگ!) من می آیم!

 

 

عکس از هابل

سیزدهم آذر 1385 توسط آنی شرلی |

ویدا اسلامیه

به نظرم چند تا مترجم هستند که خیلی ماهرند....البته به نظر من!

 

یکیش مترجم کوری است که اسمش رو یادم نمی یاد.....یکیش هم مترجم ارباب حلقه ها و اون یکی هم مترجم صبور دنیای سوفی عزیزم هستند....

 

اینا رو گفتم که بگم ویدا اسلامیه هم خیلی شاهکاره......این جا دست خطشو که به  دیوانه ساز (پاتوق قدیمی خودم ) داده نشونتون بدم :

 

 

 

دست خط ویدا اسلامیه

 

 

 

سیزدهم آذر 1385 توسط آنی شرلی |

من 14 ساله هستم

مامان داشت حساب می کرد که دقیقا 2 ماه دیگه وارد 16 سالگیم میشم.......16؟؟؟؟

 

خیلی وحشتناکه.....و بی نهایت بزرگه...

 

به هیچ وجه دوست ندارم بزرگ باشم....حتی اگر که 70 ساله باشم.....تا همیشه تا ابد 14 سالگیم رو دوست خواهم داشت....اینو به خودم قول میدم....

 

سیزدهم آذر 1385 توسط آنی شرلی |

بوی شهر کتاب...

حتی استشمام کردن هوای شهر کتاب هم منو دچار تحول می کنه....

با این گرونی بازار کتاب فقط یه کتاب از یوستین گوردر عزیزم که اسمش زندگی کوتاه است رو خریدم  با یکی دیگه از باخ (جاناتان مرغ دریایی)

 

زندگی کوتاه است فوق العادهست......بعضی از گفته هاشو واقعا قبول دارم...ولی خب بعضیهاشو...

 

 

نامه یک زن به عاشق قبلیش که تو اون زمان اسقف شده بوده و اونو ترک کرده بوده است که مخاطبش قدیس آگوستین است (نویسنده ی اعترافات)

قدمت نامه به چیزی در حدود 100 سال بعد از میلاد میرسه....و همینش بی نظیرش کرده....

 

 

 

منو واقعا نجات داد........کم کم داشت فلسفی بودنم یادم می رفت.....

(راستی این که یه نفر عاشق آدم باشه چه قدر عجیبه....)

 

 

سیزدهم آذر 1385 توسط آنی شرلی |

خسته شدم!

این همه ریاضی خوندم....

از 5 شنبه تا دیشب ساعت 5/ داشتم درس می خوندم!

کاش حداقل نتیجه می داد!

چیزی در حدود یک نمره غلط دارم....لازمه که بگم بازم به خاطر بی دقتی؟؟؟؟

 

*

*

* 

راهنمایی چه روزای خوبی که اون قدر تند تند 20 می گرفتم!

 

سیزدهم آذر 1385 توسط آنی شرلی |

کوری اثر زوزه ساراماگو

 _چرا ما کور شدیم؟

 

_نمی دانم . شاید روزی بفهمیم...

 

_می خواهی عقیده ی مرا بدانی؟

 

_بله...بگو

 

_فکر نمی کنم ما کور شدیم...ما کور هستیم...کور اما بینا... کورهایی که می توانند ببینند اما نمی بینند...

 

 

کوری بخوانید...شاید ...شاید بفهمیم چرا متوجه خیلی چیزا نمی شیم و با بی تفاوتی از کنارشون می گذریم......

 

 

ششم آذر 1385 توسط آنی شرلی |

من منتظرم...

بعضی احساسهای ناگهانی واقعا عجیب هستند..

من واقعا نمی دونم چرا برای پدر بزرگ حانیه این قدر ناراحت شدم....حتی بیشتر از پدر بزرگ خودم....

خیلی احساس بدی بود وقتی که مطلب راجع به پدر بزرگشو خوندم....تا وقتی که به آخر مطلبش نرسیدم اصلا باورم نشد چه اتفاقی افتاده....اصلا...

بیچاره حانیه...آخه اون پدر بزرگشو دوست داشت...

 

 

کاش که زنگ بزنه................من واقعا منتظرشم...آخه همون شب که اون اتفاق افتاد و ما باهم داشتیم حرف می زدیم و حانیه خبر نداشت قول داد که دوشنبه زنگ بزنه..........آخه چرا پس نمی زنه؟؟؟؟؟؟

 

 

 

من واقعا تنهام...برای کسی که دوم راهنمایی با من دوست بوده(شاید) دلتنگ شدم....همه ی بچه ها دیگه دوستهای جدید پیدا کردن...

اما من چی؟؟؟

 

ششم آذر 1385 توسط آنی شرلی |

خانم عیسایی

خیلی جالبه...آدم بتونه معلم ریاضی بمون و معلم خوبی باشه...در عین حال یه جور دایره المعارف...یا یه آدم خیلی مفید از لحاظ دیگه هم برای شاگرداش باشه...

 

یه جورایی از عیسایی خوشم میاد...عالی درس میده و توی همه ی چیز سر رشته داره....و مهمتر اینکه علاقه داره....

 

وقتی که امروز بین درس منطقمون که این قدر اذیتمون می کرد صحبت استیون هاوکینگ و کیهان شناسی رو کشید وسط ازش خیلی خوشم اومد....

جدا از اینکه هفته ی پیش شعر شل سیلور استاین رو به برد کلاس زد.....

 

ششم آذر 1385 توسط آنی شرلی |

نجوم من...

یه جورایی فکر می کنم از نجوم دارم جدا می افتم..........اتفاقی که اصلا دوست ندارم بیافته.....

خیلی بده که شنبه ها وقتی کامپیوتر رو خاموش می کنم و میرم سراغ تلویزیون ناظمی رو ببینم که داره با شور وحرارت حرف میزنه و........من اینجا پشت کامپیوتر  بودم.........خیلی احساس بدیه....

انگار که از قسمتی از وجودم دور افتادم...

 

من تصمیمو گرفتم....دلم نمی خواد ازش دور باشم...باید ساعت هایی استفاده از کامپیوترو کم...و ساعتهای نجومی ام رو زیاد کنم.............

 

این تصمیم منه...باید سرش بمونم و تغییرش ندم...

 

 

سحابی خرچنگ...اگه اشتباه نکرده باشم...

 

ششم آذر 1385 توسط آنی شرلی |

.........


داریم حاضر می شیم که بریم آقای اکرمی. حال آقاجونم خیییییلی بد شده. رفته تو کما. به طور کامل مرگ مغزی شده و هیچکی رو نمی شناسه. دیگه حتی خودشم نمی تونه نفس بکشه. کلیه هاشم تقریبا از کار افتادن. فقط و فقط قلبش کار می کنه. دکترا گفتن هیچ کاری از دست ما بر نمی آد. فقط اگه یک معجزه ای اتفاق بیفته... "فقط اگه یک معجزه ای اتفاق بیفته..." من به معجزه ایمان دارم. خدایا! برش می گردونی؟... یکهو تلفن زنگ می زنه. بابام داره حرف می زنه. گوشی رو قطع می کنه: "آقاجون مرد!..." ا
ا- چی؟
درست مثل یک شک بود. باورم نمی شد. چندین تا سکته خفیف مغزی کرده بود که ما نفهمیده بودیم. چند تام لخته خون تو سرش جمع شده بود و حالا هم یک رگش پاره شده بود.....
ا
رسیدیم بیمارستان. داشتم فکر می کردم که یك روزی درست از همین جاها گذشته بودیم. با این تفاوت که اون موقع نگران حال آقاجون بودیم. اما حالا....ا
.
همش فکر می کنم الان چی می بینم؟ با چه منظره وحشتناکی رو به رو می شم؟ آقاهه می گفت فقط افراد اورژانسی می تونن برن. بابام قاطی کرده بود. می گفت همه اورژانسی ان. این همسرشه.اینام دختراشن. من و برادرم رو هم نذاشتن بریم. نشسته بودیم و به حرفهای احمقانه ای که مردم می زدن٬ گوش می دادیم. یکهو برادرم با جدیت تمام گفت: "حانیه بیا بریم..." شجاعتشو تو دلم تحسین کردم.رفتیم بالا. همه گریه و زاری می کردن. منم اشکام تند و تند می اومدن. حتی بابام که یک بار تا حالا گریه اش رو ندیده بودم هم داشت گریه می کرد. گفتم: "منم می خوام ببینمش!" عمه ام با هزار جرئت کفن رو باز کرد. من فقط یک تیکه اش رو دیدم و مو به تنم سیخ شد. عمه ام گریه می کرد و مدام اسمش رو صدا می کرد. بردنش تو سردخونه و در و قفل کردن. عمه ام حالش بد شده بود. دهنش قفل شده بود و دستاشو نمی تونست تکون بده.ا
.
ما رفتیم خونه شون. خونه خیییلی سوت و کور بود. وجود خالیش قشنگ حس می شد. من همش فکر می کردم الان کجاست؟ بعد دوباره گریم شروع شد. اون منو خیییییییییلی دوست داشت. هزار بار بهم گفته بود تو رو بیشتر از تمام نوه هام دوست دارم... همیشه آخر حرفاش می گفت "صحیح و سلامت". همیشه با همه مهربون بود. همیشه دعاهای خوب می کرد. همیشه... ا
.
دختر عمه ام از اتاقش اومد بیرون و همین طور گریه می کرد. با هم رفتیم گلدوناشو آب بدیم. اون گلخونه ی کوچیک و شاعرانه شو. اون گلهای یاسی که هر وقت می اومدیم خونه شون٬ اجبار می کرد که باید بوشون کنیم و بهمون یک دونه از اونا می داد. ا
دختر عمه ام: به نظرت این گلا بی وجود آقاجون زنده می مونن؟
ا-...
ا
ا- به نظر من نه.ا
ا- اگر هم تازه رشد کنن٬ هیچ وقت اون گلا نمی شن. ا
ا-...ا
ا- اصلا یه "آقاجون" بود و یه "گل یاس"...ا
ا- ...ا
ا- ...ا
.
بعد دوباره فکر می کنم: بیچاره مامان جون. دو تا از بچه هاش که قبلا شهید شده بودن. مامان و شوهرش هم به فاصلا ۳ روز از دنیا رفتن. ا
.
همه از خاطراتش می گن. عمه ام می گه وقتی می بینمت یاد اون می افتم. آخه تو رو خیلی دوست داشت... منم عذاب وجدان می گیرم. آخه همیشه بهم می گفت بیا و یک هفته خونمون بمون. اما من همیشه یه بهونه می آوردم...
ا
.
واقعا رفت؟ اونم شب جمعه؟ چقدر خونه بی وجودش مسخره ست. چقدر همه چیز احمقانه ست...ا
.
ا- به نظرت اون الان کجاست؟
ا- پیش دو تا پسراش. تو بهشت...ا
تو بهشت.............ا
آقاجون٬ دلم برات خییییییییییییلی تنگ می شه. تو بهشت ما رو یادت نره ها... منو... حانیه تو... اون آدم احمقی که همیشه می گفتی خییییییلی دوسش داری.... ا
بهشت خیلی خوبه٬ نه؟ بهت خوش می گذره٬ نه؟ سلام منو به عموهام برسون....
ا
دوست دارم............ "حانیه"ا


 

 

از وبلاگ حانیه .امروز صبح. :روزنه ای در تاریکی شب...

سوم آذر 1385 توسط آنی شرلی |

سهم من.....

همه هستي من آيه تاريكيست
كه ترا در خود تكرار كنان
به سحرگاه شكفتن ها و رستن هاي ابدي خواهد برد
من در اين
آيه ترا آه كشيدم آه
من در اين آيه ترا
به درخت و آب و آتش پيوند زدم
زندگي شايد
يك خيابان درازست كه هر روز زني با زنبيلي از آن مي گذرد
زندگي شايد
ريسمانيست كه مردي با آن خود را از شاخه مي آويزد
زندگي شايد طفلي است كه از مدرسه بر ميگردد
زندگي شايد افروختن
سيگاري باشد در فاصله رخوتناك دو همآغوشي
يا عبور گيج رهگذري باشد 
كه كلاه از سر بر ميدارد
و به يك رهگذر ديگر با لبخندي بي معني مي گويد صبح بخير
زندگي شايد آن لحظه مسدوديست
كه نگاه من در ني ني چشمان تو خود را ويران مي سازد
و در اين حسي است
كه من آن را با
ادراك ماه و با دريافت ظلمت خواهم آميخت
در اتاقي كه به اندازه يك تنهاييست
دل من
كه به اندازه يك عشقست
 
به بهانه هاي ساده خوشبختي خود مي نگرد
به زوال زيباي گلها در گلدان
 
به نهالي كه تو در باغچه خانه مان كاشته اي
و به آواز قناري ها
 
كه به اندازه يك
پنجره مي خوانند
 
آه ...
سهم من اينست
سهم من اينست

دوم آذر 1385 توسط آنی شرلی |

تنهایی........

خیلی احساس تنهایی می کنم.....خیلی........

 

سخته ....خیلی سخته که هیچ کس آدمو دوست نداشته باشه....

چرا این طوری شده؟

 

هیچ دوستی نیست که با من همدردی کنه......دستش رو رو شونه هام بذاره............

خیلی خیلی دلم برای حانیه تنگ شده.....خیلی خیلی...

اگه اون بود اصلا نمی تونستم که احساس تنهایی بکنم....

 

کاش کسی بود که منو درک می کرد...

دوم آذر 1385 توسط آنی شرلی |

همه ی کسایی که باهم دوست می شوند

یه اتفاق باعث دو ستیشون شده...

 شاید یه اتفاق خیلی جالب...

شاید یه اتفاق معمولی...

من و حانیه با یه اتفاق خیلی جالب دوست شدیم...خیلی جالب...

 

 

 

همه ی دوستها با هم دوستند...

شاید خیلی...

شاید کم...

من و حانیه خیلی دوست بودیم ...خیلی...

 

 

 

همه دوستها باهم قهرای کوچیک می کنند...

شاید دو ساعته...

شاید دو سه روزه...

من و حانیه قهرهامون خیلی کوچیک بود...خیلی کوچیک...

 

 

 

همه ی دوستها....

 

بعضی دوستها قهرای طولانی می کنند...

شاید خیلی طولانی...

شاید خیلی خیلی طولانی...

من و حانیه قهر طولانی کردیم...خیلی خیلی طولانی...

 

 

 

 

کاش روزها دوباره تکرار بشن...

شاید این بعضیها دیگه نباشن...

و جای بعضیهارو...

هیچ کس بگیره...

 

کاش...

دوم آذر 1385 توسط آنی شرلی |

محبت های بی صدا

خیلی به یه دوست خوب احتیاج دارم....خیلی...

کاش دوباره پانته آ بود...

اون خیلی درک می کرد....خیلی...

 

یادم نمیره اون روزایی که وقتی من گریه ام می گرفت

پا به پام گریه می کرد

شاید هم بیشتر از من....

 

 

یادم نمیره اون روزی که مائده با من

تا اون قبرستان وحشتناک زیر صحن امام رضا اومد...

فقط فقط به خاطر اینکه من تنها نباشم...

و به هیچ کس نگفت گریه کردم

تا من ناراحت نشم....

 

 

 

یادم نمیره اون روزایی که تازه بابا جون فوت کرده بود...

و فاطمه و فائزه

به جای دلداریهای کلیشه ایه همه

برای من از روزهای سخت خودشون می گفتند....

 

 

 

 

همه ی اینه هست...

درسته...

بهشون اعتقاد دارم...

ولی...

یه کسی هست که به پای هیچ کس توی این دنیا نمیرسه...

محبتای مخفیش...

دوستت دارم های بدون صداش...

 

و

گریه هاش...

 

 

مامان من...

خیلی دوستت دارم...

 

کاش می تونستم کارهیم رو جبران کنم...

کاش من رو می بخشیدی...

کاش...

 

 

دوم آذر 1385 توسط آنی شرلی |

کودک درونم

دوست ندارم از فلسفه جدا باشم

از نجوم...

از کتاب...

از درس

ولی نمیشه...

یه چیزی منو داره ازشون جدا می کنه...

از فکرهای قشنگ...

و همه ی چیزهای کودکیم....

 

وای.............

 

من اصلا نمی خوام بزرگ بشم....

نکنه اینا نشون دهنده ی اینه که دارم بزرگ می شم؟

 

 

خدایا! خواهش می کنم به ما کمک کن که کودک درونمان را زنده نگه داریم....

 

                                                                                                     آمین

 

 

 

 

 

 

وبلاگ عزیز ترین دوستم.....:کودک زمین من

 

 

دوم آذر 1385 توسط آنی شرلی |

باور کن......

من اصلا بلد نیستم

فلسفی باشم

 

بلد نیستم

خوش خنده باشم

 

بلد نیستم

مهربون باشم

 

بلد نیستم احساسم رو نشون بدم

 

ولی...

اینو مطمئنم که بلدم

کسی رو دوست داشته باشم

 

هرچند...

.

.

.

می دونم کافی نیست...

مامان عزیزم خواهش می کنم اینو باور کن...

 

دوم آذر 1385 توسط آنی شرلی |



آنی
تکرار غريبانه ی روزهايت چگونه گذشت
وقتی روشنی چشمهايت در پشت پرده های مه آلود اندوه پنهان بود
بامن بگو از لحظه لحظه های مبهم کودکيت,
از تنهايی معصومانه ی دستها
آيا می دانی که در هجوم دردها و غم هايت و در گيرودار ملال آور دوران زندگيت حقيقت زلالی درياچه ی نقره ای نهفته بود؟
آنی
اکنون آمده ام تا دستهايت را به پنجه ی طلايی خورشيد دوستی بسپاری و در آبی بيکران مهربانی ها به پرواز در آيی

و اينک آن شکفتن و سبز شدن در انتظار توست
در انتظار تو......

*

17 سالمه و یه شاگرد سال آخر دبیرستانم!

شاید حرف هام مسخره و یا خسته کننده باشه...
اما...
واقعیه
و مهم تر اینکه حرف دلمه!


ازت ممنونم که بهم سر زدی D:





من دلم می خواهد
خانه ای داشته باشم پر دوست
کنج هر دیوارش
دوستهایم بنشینند آرام
گل بگو گل بشنو
هرکسی می خواهد
وارد خانهء پر عشق و صفای من گردد
یک سبد بوی گل سرخ
به من هدیه کند
شرط وارد گشتن
شست و شوی دلهاست
شرط آن داشتن
یک دل بی رنگ و ریاست
بر درش برگ گلی می کوبم
روی آن با قلم سبز بهار
می نویسم ای یار
خانهء ما اینجاست
تا که سهراب نپرسد دگر
خانهء دوست کجاست؟

.
.
.


و همه مي دانيم
ريه هاي لذت ، پر اكسيژن مرگ است...

anne_shirley92@hotmail.com

عکس های آنی (رویای سبز)

RSS 2.0


آلبوم عکس های مورد علاقه ام از آنی: Image hosted by Webshots.com
by theshowisfree وبلاگ بچه های فضیلت! < < آموزش قالب كدجاوا> >
منبع کد اهنگ مینوس

بهترين کدهای موزیک و بهترين دانلودها در مينوس

Design By Parstheme