تبليغاتX
آنی...رويای سبز....

این روزا وبلاگ ذهنم تند و تند آپدیت میشه....

توش برای خودم پست های مختلفی زدم....از روز کسوف گرفته تا مشهد و خیلی اتفاقای دیگه....

از فرنی روز مبعث تا شمشاد های رو به روی خونه مون و یا تپه ی کوچه ی قبلیمون که بی رحمانه با ماشین افتادن به جونش و صافش کردن....

 

اینجا وبلاگ واقعی منه....

من از هیچ کدوم از چیزایی که تو ذهنم بودن ننوشتم و به مغزم اطمینان کردم....چون می دونستم اون بازدید کننده ی وبلاگ ذهنم ٰ اون قدر برام کامنت می ذاره که دلم پر بشه از حس های آندرومدایی....

 

اینجا وبلاگ واقعی منه و من اگه بخوام یه ببلاگنویس واقعی باشم ....باید به حرف رشیدیان عمل کنم و مطلب علمی بذارم و یا اینکه مثلا بگم : آره....دیروز بصام به تهرانچی گفته که از مطلب دعوتنامه ی نیمه شعبان ما خوشش اومده....یا اینکه دیشب ریحانه بهم زنگ زد تا بهم بگه امروز با کلی از بچه ها می خواستند برن شکوفه....

 

اینجا وبلاگ واقعی منه .... واقعی...اما...

                   من یه بلاگنویس واقعی نیستم ٰ مثله خیلی های دیگه توی دنیای واقعی اینترنت.

 

پ.ن :ببین  اصلا خوشم نمیاد بگم دنیای مجازی....اینجا کاملا بر عکس ....همه چیز یه جور ماهیت زیادی واقعی داره.....نه؟!

 

پ.ن : گفته بودم عکس کسوف جمه 11 مرداد رو می ذارم....

با فتو شاپ درستش نکردم....منظورم اون لکه ی سیاه وسطشه....آخه اون آقاهه وقتی عکسمو دید ازش تعریف کرد اما گفت وسطش زیادی نور خورده و سیاه شده ....پیشنهاد داد با فتو شاپ درستش کنم....اما من نکردم....آخه این عکسه منه....نه ؟!

 

 کسوف 11 مرداد

 

یه سری عکس دیگه هم از اون روز دارم....میذارم تو ادامه مطلب...

 


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  شانزدهم مرداد 1387ساعت   توسط آنی شرلی   | 


توی چشمات نگاه کردم مثه خوابه برای من

اسم تورو صدا کردن شده عادت برای من

 

هدی عاشقت منم تویی تو وصله ی تنم

حتی برای لحظه ای بی تو نمی تونم باشم

هدی بیا ای نازنین ای وارث مشرق زمین

تویی صدای پر طنین منم سکوت و نقطه چین

تویی صدای عشق من چه خوب و صاف و دل نشین

هدای من هدای من دوست دارم عزیزم

تویی نور چشای من بدون بی تو میمیرم

هدای من هدای من به آرزوم رسیدم

تویی گنج طلای من تورو از دست نمیدم

 

چقدر آسون دلو باختم به یک برق نگاه تو

چه بی پروا بهت گفتم که جون میدم برای تو

*

اشتباه نگرفتین...!

این شعره در وصف من سروده شده!!!

 

من که...نه....یکی که هم اسم من بوده....

 

*

حالا من یادم نیست....دکتر یادش نیست....بدنم یادنش نیست....پوستم یادش  نیست قرمز بشه....

وبلاگم که یادشه!

مگه من توی این پست نگفته بودم به پنی سیلین حساسیت دارم...؟؟!!!

پس چرا در طی این دو روز ۲ تا پنی سیلین زدم...؟؟؟

این دفعه هم مثل دفعه های پیش پا کوبوندن ها و غر غر کردن هام فایده ای نداشت جز نگاه چپ چپ دکتر....

همه بدونید...!

حاضر شدم ۲ تا آمپول بزنم....

فقط و فقط برای اینکه ...

۲۲ مرداد پیش بچه ها ....وقتی خواستیم یک صدا بخونیم :

 یابن فاطمه...روی تو را دیدن....در کنار تو عطر تو بوییدن...آرزوی من بوده و هرگز از یادم نرود نام تو بوسیدن...

من تنها کسی نباشم که نفس کم میارم...!

 

پ.ن :یه عکس فکر می کنم خوب از کسوف گرفتم....حتما می گذارمش اینجا.

+ نوشته شده در  دوازدهم مرداد 1387ساعت   توسط آنی شرلی   | 


 

اون قدر امیدوارم...امیدوار که مامان الان نیاد بگه:بلند شو از پای کامپیوتر! می خوای بریم خونه ی مامان جون...

این یعنی دارم با عجله می نویسم!

 

نیم ساعت پیش خیلی زیاد داشتم به این فکر می کردم که امشب از خدا چی بخوام؟؟

به نتیجه رسیدم یا نرسیدم..؟!

نمی دونم....فقط این که سر اذان به خدا گفتم : خدایا منو برای خودت بساز...منو همون هدایی بکن که خودت می خوای...

 

پارسال به این موقع....می دونی کجا بودم؟؟

مبعث بود و من مدینه بودم....شهر پیامبر خدا....

 

 

پ.ن: گاهی فکر کردی به این که هیچ فکری نداشتن چقدر لذت بخشه ؟؟

عکس : خودم....تهران خودمون!

+ نوشته شده در  نهم مرداد 1387ساعت   توسط آنی شرلی   | 


 

           

روز به روز داره سن وبلاگم بیشتر میشه...

 

خیلی خیلی دوست دارم بدونم ...

میشه که وبلاگم تا هر وقت که من بودم با من باشه؟؟

 

 

پ.ن :عکس از خودم...کاشان...

 

 

+ نوشته شده در  چهارم مرداد 1387ساعت   توسط آنی شرلی   | 


پرده اول :

-          اصلا تو اینجا داری چی کار می کنی؟؟!! اضافی ! برو بیرون!

-           من ؟!

من مسئول نظارت بر حسن انجام کارم! نمی دونستین ٰ یعنی ؟؟

 

پرده دوم :

-          نیستی خانومی....داری برای کنکور می خونی ؟؟ سال آخر ان شا الله ؟؟

-          من ؟؟!! نه.... سال دیگه به این موقع دارم برای کنکور می خونم....

-          ما چرا پس اصلا نمی بینیمت..؟؟

-          چیز عجیبی نیست...ما هم حتی نمی بینیمش...نیست...!

 

پرده آخر:

-          چی کار می کنی..؟؟

-          هیچی...دارم برای وبلاگم پست می زنم....

-          بازم ...؟؟ تا حالا شده بس کنی؟؟!!!؟؟

 

 

پ.ن 1: همین الان یه خبر بد شنیدم....خواهر زن داییم تصادف کرده....تمام صورتش خورد شده.................

پ.ن 2: وبلاگ مانی رو ساختیم...من و مهشید ... http://mani-fesghel.blogfa.com

+ نوشته شده در  بیست و چهارم تیر 1387ساعت   توسط آنی شرلی   | 


تا من بدیم روی تو ای ماه و شمع روشنم

هر جا نشینم خرمم هر جا روم در گلشنم

 

هر کجا خیال شه بود باغ و تماشاگه بود

در هرکجا مقامی که روم بر عشرتی بر می تنم

 

درها اگر بسته شود ز این خانقاه ششدری

آن ماه رو از لامکان سر در کند در رورنم

 

گوید سلام علیک هی آورده است صد نقل و می

من شاهم و شاهنشهم پرده سپاهان می زنم

 

من آفتاب انورم خوش پرده ها را بردرم

من نو بهارم آمدم تا خارها را برکنم

 

هرکس که خواهد روز و شب عیش و تماشا و طرب

من قندها را لذتم بادامها را روغنم

 

گویم سخن را بازگو مردی کرم ز آغاز گو

هین بی ملولی شرح کن من سخت کند و کودنم

 

گوید که آن گوش گران بهتر ز هوش دیگران

صد فضل دارد این بر آن که آنجا هوا اینجا منم

 

رو رو که صاحب دولتی جان حیات و عشرتی

رضوان و حور و جنتی زیرا گرفتی دامنم

 

هم کوه و عنقا تویی هم عروةالوثقی تویی

هم آب و هم سقا تویی هم باغ و سر و سوسنم

 

افلاک پیشت سرنهد املاک پیشت پر نهد

دل گویدت مومم ترا با دیگران چون آهنم

 

غزل از مولانا جلال الدبن محمد مولوی بلخي رومي

 

 

                                                   فوق العاده ست...نه؟

+ نوشته شده در  بیست و سوم تیر 1387ساعت   توسط آنی شرلی   | 


اگه بدونین الان چه پنجره  هایی بازه....!!

 

اول  خب بلاگفا...

دوم  پارس تم که دارم قالب می گیرم برا وبلاگ فضیلت...

سوم  سفارش کد آهنگ...

چهارم  فوتیران تاپیک تبادل نظر راجع به بازی آلمان-اسپانیا رو دارم می خونم...

پنجم ...!

 

از اینجا ماجرا جالب می شود....!!!

.

.

.

پنجم  راستین کوچولو عزیز مامان ویدا ....

ششم  وروجک مامان=آرش ....

هفتم  آرین و مامانی ....

هشتم  من و نی نی گوگولی ...

نهم  زندگی شیرین می شود! ...

 

خب...!

تا شوکه نشدین...شروع می کنم!

وااای ی ی ی....نمی دونین!

نه....نمی دونی!

این قدر وبلاگ مامانایی هست که راجع به نی نی هاشون ( ) می نویسن....!!

خیلی خیلی...!

فقط کافیه به یکیشون سر بزنید و پیونداشو ببینید...!! کلی وبلاگ تو پیونداشون هست که یا مامان شدن....یا دارن مامان میشن...!  مثلا یه نگاهی به پیوندای مامان آرین بندازین!!

خودم خنده م گرفته که الان ۲ ساعته تو اینترنت دارم تو این جور وبلاگا پرسه می زنم...!!

یه بار امتحانش کن! باور کن گاهی اوقات (....برای من که همیشه!) از اون وبلاگ عشقولی ها (نظر من : ) خیلی بهتره...!!

 

هر چند فکر کنم دیگه زیادی هم نباید بهشون سر زد...!!! (حالا اگه یه نمه سنم بیشتر بود...خب قضیه فرق می کرد!)

 

توصیه ها :

۱. من از زندگی شیرین می شود! خیلی خوشم اومده...!هنوز مامان نشده...!

۲.این قدر از آرش خیلی خوشم اومده...! هزار ماشا الله خیلی نانازه...!!

۳.انگاری آرین هم خیلی شیطون بلاست...!!

۴. من اولین وبلاگی که رفتم راستین بود...

۵.دقت کردین؟! همشون از اون روز شماری ها دارن...مثله اون روز شماری اصفهان ما...

۶. این وبلاگ نی نی ها...به گمونم نظر متین رو کلی جلب کنه...نه؟!   آخه کلی ماماناشون عکس بچه هاشون رو گذاشتن تو وب...

۷. مامان سپهر هم  از شروع بارداریش ریز به ریز توضیح کاراشو داده...خیلی با مزه ست...( هرچند بازم زندگی شروع می شود! بهتره... )

۸. توصیه ی دیگه ای ندارم!

 

حالا پی نوشت ها ...

پ.ن ۱ : بگم که...کاری به نتیجه فینال ندارم...! من طرفدار اسپانیا بودم و هستم و خواهم بود! مثله یک ماتادور واقعی! ( و یک آبی-اناری واقعی!)

پ.ن ۲ : همچنان در پی قالب وبلاگ می گردم....برای وب فضیلت...!

پ.ن ۳ : قول بدین به اون وبلاگا یه نگاه بندازین...! قول ؟؟

پ.ن ۴ : .....

پ.ن ۵ : من مشاعرم رو از دست دادم ؟؟

پ.ن ۶ : الا به یکی دیگه سر زدم که اسمش مانی است...!!! --->http://kopolche.persianblog.ir 

پ.ن ۷ : مانی عزیز دل من و فسقلک خودم هم وبلاگ داره...نه...داشت!! داییش ساخته بودتش که الان خود داییش نیست! رفته سربازی! اونم کجا ؟؟!! یزد!!

پ.ن ۸ : راستی....حیاط مدرسه کلی عوض شده! دیگه با بیابون و از این لقب های قبلیش شباهتی نداره!!!

پ.ن ۹ : رفتم دیگه!!

گفتم دیگه ۱۰ تا نشه!

 

 

+ نوشته شده در  هشتم تیر 1387ساعت   توسط آنی شرلی   | 


 

                 

در پشت چارچرخه ی فرسوده ای ...کسی

خطی نوشته بود :

                                من گشته ام....نبود!

                                               تو دیگر نگرد

                                                                 نیست!

 

 

پ.ن ۱ : اون حدیث امام صادق علیه السلام رو یادتون هست...؟

"دل به نوشتن آرام می گیرد..."

من دیروز ایمانم نسبت به این جمله ی آسمونی صد برابر شد...

                                                                تا حالا امتحانش کردی؟؟

پ.ن ۲ : شرمنده....نمی دونم شاعر این شعر فوق العاده کیه....

پ.ن ۳ :عکس ماله خودمه...۱۴ خرداد امسال....من و دختر خاله م ...کاشان....

+ نوشته شده در  بیست و چهارم خرداد 1387ساعت   توسط آنی شرلی   | 


                         

 

می دونستی؟

برای قرمز شدن اول باید سبز شد...سبز سبز...تا شاید اون موقع بتونی که قرمز بشی...

من امتحان کردم!

یه کوچولو هم ... به نتیجه رسیدم...نه خیلی...کوچولو !

 

ببینم...جدیدا موهات رنگی نشدن؟!

 

 

پ.ن: قرمزی های سبزمون کلی بزرگ شدن...!  تا صورتی شدنشون راه زیادی نمونده....

 

+ نوشته شده در  نوزدهم خرداد 1387ساعت   توسط آنی شرلی   | 


 

می گفت : جاده ی زندگیم پر یپچ و خمه...پشت هر پیچی رو نمی تونم ببینم و این یه حس خوبه...

می گم که جاده ی زندگی من صافه صافه...اما خیلی جاهاش هست که دست انداز داره و

 من باالا میرم...

و بعد...

پااایین می یام...

 

نگفت...

این ناصافیهای جاده ی من ...ممکنه که به پیچ تبدیل بشه....نه...از اون یچ های دلگیر.. نه...یه پیچی که بعدش فقط همون احساس آندرومدایی من باشه...همون احساس از دست رفته م...

 

تو میگی میشه؟

+ نوشته شده در  سیزدهم خرداد 1387ساعت   توسط آنی شرلی   | 


 

                           

 

....

چه کسی می خواهد
من و تو ما نشویم
خانه اش ویران باد
من اگر ما نشویم ، تنهایم
تو اگر ما نشوی
خویشتنی

....

من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی خیزند
من اگر بنشینم
تو اگر بنشینی
چه کسی برخیزد ؟
چه کسی با دشمن بستیزد ؟
چه کسی
پنجه در پنجه هر دشمن آویزد

...

حرف را باید زد
درد را باید گفت
سخن از مهر من و جور تو نیست
سخن از تو
متلاشی شدن دوستی است
و عبث بودن پندار سرورآور مهر
آشنایی با شور ؟
و جدایی با درد ؟
و نشستن در بهت فراموشی
یا غرق غرور ؟

...

من چه می گویم ، آه
با تو کنون چه فراموشیها
با من کنون چه نشستها ، خاموشیهاست
تو مپندار که خاموشی من
هست برهان فرانموشی من
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی خیزند

 

*آذر ، دی 1343
حمید مصدق

 

 

پ.ن ۱ :زیاد بود...بعضی جاهاشو گذاشتم....همین جا هم صادقانه از حمید مصدق عذر خواهی می کنم...

پ.ن ۲ :ببخشید...آقای مصدق...
پ.ن ۳ :ازتون کلی ممنونم که نظراتونو می گین! و اینکه کلی هم خوشحالم که راجع به خیلی دور خیلی نزدیک هم عقیده ایم...چه خوووب...

+ نوشته شده در  نهم خرداد 1387ساعت   توسط آنی شرلی   | 


-یعنی انقدر دورن..؟

-خیلی دور...خیلی نزدیک...

اگه با ادمای که دور خودمون هستن مقایسه کنیم تازه می فهمیم چقدر نزدیکن و ما نمی دونستیم....

.

.

.

من می میرم برا خیلی دور...خیلی نزدیک...

۴ دفعه تا حالا دیدم...حاضرم ۲۰ دفعه دیگه هم ببینم...

 

                                                                                    فوق العاده ست....

 

 

*آهنگ زمینه فیلم رو براتون می ذارم : ۳ مگا بایته

            خیلی دور ...خیلی نزدیک

+ نوشته شده در  پنجم خرداد 1387ساعت   توسط آنی شرلی   | 


 

                 

  

 - خنده دار است .... !

                   - چرا ؟

- لذت بردن از آب روان

پر شور شدن از شکوفایی یک گل

آب شدن قند دلت ،

برای افتادن یک برگ

           به دلیل رد شدن سایه ی ابری کوچک ...

 

علت خنده ی تو ، یک راز است ...

خنده دار است که برای رد شدن سایه ی ابری کوچک

                                                     قندی ذوب شود ...

خنده دار است که من ،

                     نمی دانم راز گلخند تو را .

                                      خنده دار است که در انتهای حزن و اندوه

                                                       به راز گلخندی پی ببری ...

                                                  و بدانی که تو نیز ، رازی داری ،

                                                                            راز اندوهی شفاف ... !

 

                                                                                    * هدی – اردیبهشت 87

 

 

پ.ن : ترجیح می دادم که اگه خوب دادن امتحان آمادگی دفاعیم منوط بر خوب گوش دادن سر تنها جلسه ی درس بود....خوب گوش می دادم و اینو نمی نوشتم.....در عوض حداقل آمادگی دفاعیمو خوب می دادم.....حداقل...

+ نوشته شده در  دوم خرداد 1387ساعت   توسط آنی شرلی   | 


دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ايوان مي روم و انگشتانم را
بر پوست كشيده
ي شب مي كشم
چراغ هاي رابطه تاريكند
چراغهاي رابطه تاريكند
كسي مرا به آفتاب
معرفي نخواهد كرد
كسي مرا به ميهماني گنجشك ها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردني ست
 
                فروغ...
+ نوشته شده در  یکم خرداد 1387ساعت   توسط آنی شرلی   | 


خیلی دلم می خواد هرچه زودتر مدرسه تموم بشه و دانشجو بشم  ، یه دانشجوی فیزیکی (ایهام داره !) ...

خیلی دلم می خواد امسال انقدر سریع نگذره و ما بازم همون شیطونای دوم ریاضی باشیم ...

 

همینه که میگن گاهی اوقات زندگی بر وفق مراد نمی گذره...دلیلی هم بر غر غرو بودن من نیست....

چون ،

وقتی من میندازنت ته ته و تک تنها می گن چون تو خوش اخلاقی و نق نمی زنی... (!) برا همین گفتیم کی بهتر از هدی جون (!!) که تنها بندازیمش...از تنهایی که ناراحت نمیشه...!!

 

پ.ن 1 : چه قدر شیر تو شیر شد!

پ.ن 2 :امروز روز نجوم بود که برای من امروز از ساعت 7 صبح شروع شد...بر عکس همه ی جمعه ها و صد البته تو ورد آورد و بین سارا و فائزه و در اوج سرما با فقط یه پتو سفری که شریکی استفاده شد !

پ.ن 3 :....!

 

 

+ نوشته شده در  بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت   توسط آنی شرلی   | 


گفتنش فایده نداره...

اما...

من از آدمایی که به جای حرف زدن و دفاع کردن از حقشون گریه می کنن خیلی بدم میاد.

همین.

+ نوشته شده در  یازدهم اردیبهشت 1387ساعت   توسط آنی شرلی   | 


 

به تماشا سوگند....و به آغاز کلام...

بیا تا نترسم من از شهر هایی که خاک سیاشان چراگاه جرثقیل است...

ساده باشیم....چه در باجه یک بانک ، چه در زیر درخت...

یاد من باشد که تنها هستم ...

                                       و ماه بالای سر تنهایی است.

کار ما شاید اینست که در افسون گل سرخ شناور باشیم...

بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه ی عشق تر است...

گل شبدر چه کم از لاله ی قرمز دارد؟

 

 

                                               صدا کن مرا... صدای تو خوب است...

 

 

 

پ.ن 1: افکار گونی مانند داشتن....تنوعه...نه؟

پ.ن 2 : عکسه ماله 23 فروردین امسال و درکه است.

+ نوشته شده در  بیست و ششم فروردین 1387ساعت   توسط آنی شرلی   | 


یاد من باشد که من ....

                               من نیستم.

+ نوشته شده در  شانزدهم فروردین 1387ساعت   توسط آنی شرلی   | 


           

 

"خانه دوست كجاست؟" در فلق بود كه پرسيد سوار.
آسمان مكثي كرد.
رهگذر شاخه نوري كه به لب داشت به تاريكي شن‌ها بخشيد
و به انگشت نشان داد سپيداري و گفت:

"نرسيده به درخت،
كوچه باغي است كه از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه پرهاي صداقت آبي است
مي‌روي تا ته آن كوچه كه از پشت بلوغ، سر به در مي‌آرد،
پس به سمت گل تنهايي مي‌پيچي،
دو قدم مانده به گل،
پاي فواره جاويد اساطير زمين مي‌ماني
و تو را ترسي شفاف فرا مي‌گيرد.
در صميميت سيال فضا، خش‌خشي مي‌شنوي:
كودكي مي‌بيني
رفته از كاج بلندي بالا، جوجه بردارد از لانه نور
و از او مي‌پرسي
خانه دوست كجاست."

پ.ن : سریال نشانی رو می بینین؟؟

این همون آدرس نقشه ی گنج است....و گنج ما دوست است...

پس ...

به نام دوست...

+ نوشته شده در  دوازدهم فروردین 1387ساعت   توسط آنی شرلی   | 


                       

نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد

                 نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت

ولی بسیار مشتاقم<