|
سلام
امروز که آن شدم اولش –مثله همیشه- رفتم وبگردی....
معلوم بود دیگه همه کلی شاد نوشته بودن از عید و سال تحویل و کلی عکس و اسمایلی و شعرای شاد...
منم مات مونده بودم....باور کن حسود نیستم....ولی واقعا مات مونده بودم خب....از اینکه بابا عیده...همه شادن... خب این طبیــعــی ه کاملا...این منم که...نه ماییــم که امسال کلا یه چیز دیگه شدیم...
قصدم این نبود ، می خواستم اول از اولش بگم...اما خب اشتباهی از آخرش گفتم...
ولی حالا جدی میرم سراغ اولش...
1.
بار آخری اربعین بود بابا و صالح رفتن لواسون ما هم رفتیم پیش مامان جون و بابا جون ، نذری بردیم براشون یه اتفاق با مزه افتاد که مامان جون خوش تعریفم ، بامزه تر تعریفش کرد ما هم خندیدیم....خب یکی مونده به آخرین صحنه همون خنده و چشمای براق بابا جون بود...
2.
اون روز مزخرف بود که بردنمون اون کوه-بیابونی اردو ، مامان گفته بود میره خونه مامان جون اینا چون بابا جون چند روزیه تنگی نفس داره و خیلی کم غذا می خوره مامان هم الویه درست کرده بود غذا، چون بابا جون دوست داره .بابا جون اون روز از روزای پیش بیشتر خوررده بود و مامان جون به مامان گفته بود کاشکی هر روز اینجا باشی به خاطر تو امروز اشتهاش باز شده بود...
3.
فردای همون روز دایی طفلیم که یهویی زونا گرفته بود صبحش بابا جون رو برد حموم و رفتن بیمارستان تا دکتر یه نگاه به ریه بابا جونی بندازه...بابا جونم با پای خودش رفت مثله همیشه...
بقیه شم بگم؟
داشتن با پذیرش بیمارستان حرف می زدن که یهویی بابا جوني 10 تا نوه و یه نتیجه ایست تنفسی کرد...همون جا تو اورژِانس....زودی اومدن بالا سرش و برش گردوندن و از اون لوله ها رد کردن چون خودش نمی تونست نفس بکشه....بعدشم I.C.U...
4.
عزاداری ما از همون روز شروع شد....مامان ...دیگه مامان من نبود....عصبی شده بودیم...فقط کافی بود تلویزیون یه صحنه بیمارستان نشون بده تا ما بریم تو غم و مامان بزنه زیر گریه...کارم همین بود که هر روز تا می رسیدم خونه ( 5 دقیقه به 4) زنگ بزنم مامان و حال بابا جون و بپرسم آخه وقت ملاقات 5/3 تا 4 بود فقط...جمعه ش من رفتم عیادت...بس کی بابا جون روز قبلش بی تابی کرده بود و هی گریه کرده بود و زده بود رو پاش که می خوام بچه ها مو ببینم و بغلشون کنم....بهش نامردا یه خروار آرام بخش داده بودن...وقتی دیدمش خواب خواب بود...با همون مدل همیشگی خوابیدنش.. قصد کرده بودم حتی یه قطره هم گریه نکنم جلو مامان و خاله ها...اما اصلا اصلا دست خودم نبود یهو دیدم پایین مقنعه م خیــس شده....مامانم و خاله کوچیکم زودی رفتن اما بابا و شوهر خاله ها موندن و بابا هی حمد می خوند و فوت می کرد...
5.
یکشنبه 17 ربیع بود و خدا توفیق داد روزه گرفتم...همون شب سر نماز کلی یهویی گریه م گرفت...دیوونه شده بودم اصلا بند نمی یومد تو عمرم سابقه نداشت که 5/1 ساعت پشت سر هم گریه کنم ، زار بزنم....همون جا گفتم اصلا مهم نیست چی بشه...من تا روزی که بابا جون از I.C.U در بیاد روزه می گیرم حتی اگه اون روز، روز عید باشه و ...فرداش روزه گرفتم کلی شاد شده بودم الکی...تا اومدم زنگیدم مامان...مامان هم گفت باباجون اومده تو بخش....دیگه چی از خدا می خواستم؟
گفتم روزه می گیرم تاااا بابا جون بیاد خونه....سه شنبه بود ....زنگیدم مامان گفت بابا جون اومده بود خونه....
اصلا باورم نمی شد....
6.
نمی دونم واقعا...
دایی تنها کسی بود که می تونست بره تو آی-سی-یو ...می گفت باباجون گفته بوده من امسال شب عید شما رو عزا می کنم... داییم گفته بوده تا عید 10 روز مونده...تا اون موقع خوب خوب شدی و تو خونه ای...بابا جونم گفته بوده : می دونم ،چون خوابشو دیدم....
خب ...من نمی دونم...اصلا نمی دونم چه طوری در عرض 3 هفته یا کمتر یهو 80٪ ریه بابا جونم پرید؟؟ میشه مگه؟ چه طوری میشه با 25٪ ریه زندگی کرد اما با 20٪ نه ؟!
بابا جون من ساعت چهاره 28 اسفند رفت....در حالیکه فقط 20 روز تو زندگیش مریض بود....بابا جون من که 40 سال تو شهرش دکتر بود و شب و نصفه شب می رفت این روستا و اون ده ، که آمپول بزنه پماد بده ....
امسال می خواستیم برا باباجون تولد بگیریم آخه متولد 1298 بود اگه دو روز دیگه می موند 90 ساله می شد....
مانی ، نتیجه ی فسقلی بابا جون هم مثله ما صدا می کرد پدربزرگ مامانشو...می گفت (البته هنوزم میگه) : بابا جون عصا داره ...
بهش میگیم مانی باباجون عصا داره کو؟ میگه : نــیـســـت !رفته خونشون...
شاید رفته تو همون خونه ای که تو خواب دیده بود تو بیمارستان.... برا خاله م تعریف کرده بود : تو آی-سی-یو به من یه فیلم نشون دادن که یه خونه بود بــــــزرگ....با کاشی های قشنگ...گفتن ماله توست...منم گفت می خوام چه کنــم خونه به این بزرگی؟ بعد بهم گفتن دو تا زن هم باید بگیری....!
می دونم...می دونم نمی تونین درک کنید عید امسال ما رو... ما ، خانواده ای که روز سال تحویل همه مون سیاه پوشیده بودیم و بر عکس همیشه تو خونه مون نبودیم...داشتیم می رفتیم بهشت زهرا ، قطعه 258 ... نمی خواستیم بابا جونمون تنها باشه سال تحویل...ما هم اونجا اصلا تنها نبودیم...قطعه پر بود از خانواده هایی که شب عید اونا درست مثله ما بود...همه شونم مثله ما نمی خواستن عزیزشون سال تحویل تنها باشه...این تحویل سال امساله ما با بقیه سال ها کلـــی فرق داشت هر سال تا عید می شد کلی می خندیدیم به هم تبریک می گفتیم اما امسال تا عید شد همه مون....گریه می کردیم آخه بابا جون که نبود بره سر صندوق و عیدی بده بهمون و دایی بخونه : سنگ است که سنگو می شکنه... تا مامان جون بیاد و عیدیمون رو بیشتر کنه...
خیلی صحنه ها دیدم تو این 10 روز ، اما می دونم فقط خودمم که بعدا چشم خوندن پست های طولانی رو دارم.تا این جاشم...ببینم تو واقعا از اول پست تا اینجا رو کامل خوندی ؟؟! ...
امروز صبح که داشتیم می یومدیم از خونه مامان جون گل زردای بهار رو تو اتوبان رو دیدم....باورم نمی شد گل زردا دارن میریزن و جاشون برگ سبز در میاد ، در حالیکه من اصلا نفهمیده بودم که این گل ها در اومده بودن....
پ.ن 1 : باید می گفتم عیدتون مبارک....شرمنده که کوتاهی شد . این جا ازم قبول می کنید؟
پ.ن 2 : دو روز پیش تو کتابخونه م یه کتاب تاریخ اسلام پیدا کردم ماله اقای جعفر سبحانی ، بابا جونم نوشته بود :
تقدیم به هدا خانوم عزیزم به خاطر نمرات خوبی که در سال 1382 آورده است ، کردم ، تا گاهی یادی از بابا بزرگ بکند .
رضا کاظمی پدر بزرگ
پ.ن3 : حالا که رفیق نیمه راه نبودی و تا آخر با من اومدی...میشه ازت بخوام که یه فاتحه برا بابا جونم بخونی ؟

چند عکس از سال تحویل ما در بهشت زهرا (خیلی سخت بود گرفتنشون. ملت بد نگام می کردن....انگاری فهمیده بودن می خوام عکسشون رو بذارم تو اینترنت...)
همه ی عکسا ماله فقط چند دقیقه بعد از تحویل ساله.... از بلند گوهای بهشت زهرا هم رادیو قرآن پخش می شد.
ببینید چه جمعیتی اومدن.....




|